دنیا این روزای من
حسرت یك ساز مرا شاعر كرد
که تمومِ چراغای سَرِ راهِ این ماشین
جَلدی سبز میشن !
شایدَم از بدبختیم !
تمومِ عمر ،
کارم شکستنِ چراغای قرمز بود !
من که عُمریُ با رنگِ خونیِ چراغای قرمز جنگیدم ،
دیگه از سبز شُدنِ چراغِ چهاراهای سَرِ راهَم
کیفور نمیشم !
آخه دستام تو دستْبنده وُ
تو یه ماشینِ حملِ زندونیام ،
که مقصدش میدونِ تیره !
این چراغای سبز ،
این چراغای سبزِ لعنتی دارن دَم به دَم
منُ به ساعتِ سُرخِ تیربارون نزدیک میکنن !
برای چه پاورچین پاورچین در قلبم راه میروید
محرمانه چرا به حرف دلم گوش میکنید
از صحنههای دلم
برای کجا فیلم میگیرید.
برای خروج از قلبم
نیازی
به کودتای نظامی نبود
دوستتان داشتم
به دلم راه دادهام.
بیرون میروید
مزدتان را میگیرید
در کافههای سر راه مینشینید
و به یاد دلم میلرزید
با سر نیزه که نمیشود به دلی وارد شد
مواج و مضطرب
کنارش می نشینم
جوانیم در خواب پریشانش می اقتد
و انگشتانم کنار ساحلش جوانه می زند
رویای ماهی ها چراغان می شود
و ریشه هایم در عمق سیاه خاک
به چیزی می رسد که هیچ کس نمی داند
حتی خودم .!
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز
مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد ...
کوچه را آب پاشیدم با زلال اشک چشمم
غبار غم از دل زدودم
رخت نو بر تن کردم
به انتظارت نشسته ام
.در کلبه خیالم
،می دانم همین روزهاست
.که بیایی
عطر نفست
،را صبحدم
نسیم
با خود
به ارمغان
.آورده بود
در سرزمین كبوتران همه چیز زیباست.....
از همه زیباتر
اصرار بر پرواز و آزادی است
این روزها دلتنگی فصل تکراری روزهایم شده است، روزهایی که سنگینی مرگ لحظه هایی بی فرجام را بر دوش میکشند، این روزها دلتنگی موج تنهایی دریا شده است، این روزها دلتنگی حدیث نوازش باران شده است، این روزها دلتنگی در بغض لحظه ها جاری است، گاه تا صبح همچنان باقی است، این روزها دلتنگی آشناتر از هر آشنایی است، گاه غریبتر از هر ناشناسی است.
این روزها دلتنگی بدجوری غوغا میکند، گاه با نامش سوزها برپا میکند، این روزها دلتنگی در هر گوشه ای ترانه ای غمگین میخواند و این روزها که فصل، فصل دلتنگی است، دل من عجیب میگیرد، گاه از درد گریه اش میگیرد و با این همه باز سایه لبخندی محو را بر دوش میکشد.
و من در آغاز بی پایان دلتنگی هایم آن شعر را چه خوب بخاطر می آورم:
« دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند، رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد...»
دلتنگی های من را اما باد هم نادیده میگیرد، گاه با کلامی سرد رویاهایم را در پنجه های بی صدایش خرد میکند.
در فصل دلتنگی، حتی یک قطره اشک هم حرف ها برای گفتن دارد، گاه چشمی تنها تب دیدن دارد.
این روزها که فصل، فصل دلتنگی است، دلتنگی را میتوان حتی در نگاه آرزومند دستی خالی دید، این روزها که فصل، فصل دلتنگی است، میتوان رنج گام های عابری تنها را از خلوت کوچه ای تاریک شنید، این روزها میتوان هر لحظه را در یاد آشنایی گره زد، گاه میتوان سردی خورشید را تا عمق جان لمس کرد.
این روزها که فصل، فصل دلتنگی است، میتوان نجوای آن عاشق تنها را بیش از همیشه شنید، گاه با هر کلامش در خود لرزید.
این روزها که فصل، فصل دلتنگی است، روزها چه غمگینند، گاه شبها تا صبح سنگینند، این روزها میتوان شعر رفتن را ازآخرین نفس های شهری دودآلود شنید، این روزها که من دلتنگم، آسمان دلتنگ است، زمین دلتنگ است.
این روزها نمیدانم چرا حتی ستاره ها هم غمگینند، این روزها دیگر حتی نوازش لبخندی گرم هم روح سردم را گرم نمیکند، این روزها که من دلتنگم برگها لرزانند، این روزها که دلتنگی آوار تنهایی میشود.
این روزها که من دلتنگم دیگران شادند و با این همه باز من دلتنگم، دلتنگ دیدن، دلتنگ بودن.
این روزها دلتنگی شعری است که هر ثانیه تا لبانم می آید، این روزها دلتنگی چون آتشی من را در خود میسوزاند، این روزها که دلتنگی از نامش شیرین است.
این روزها دلتنگی بیش از همیشه تکرار میشود، هر شب تا سپیده بیدار است، این روزها دلتنگی گاه از تنهایی خودش را در بر میگیرد.
اما این روزها با هر نفس دلتنگی یادم میماند، روزی که ترا دیدم، یادم میماند چه آسان رفتی، یادم میماند چه زود فراموش شدم.
این روزها با هر نبض دلتنگی از خود میپرسم: سهم من از زندگی این بود؟
اما این روزها دلتنگی بیش از همیشه من را میلرزاند، گاه حتی من را می ترساند، این روزها که فصل دلتنگی از نو تکرار میشود.
دلم تنگ است برای با تو بودن، دمی ماندن غزل از تو سرودن
دلم تنگ است ترا هر دم ببینم، کمی شاید کنارت من نشینم
دلم تنگ است هوای گریه دارد، قدم هایم تنی بشکسته دارد......
که اینجا بار دیگر انتها را چنین بی پروا و راسخ می بینم.0
گویی همین طور که وارد می شوم؛
همه چیز را به سخره می گیرند و این را از صدایشان؛ صورتشان؛ حرکاتشان؛
احساس می کنم.0
در این رفتن؛ در این انتها؛ هیچگاه چنین عازم نبودم.0
تنهایی را در این انتها بر می گزینم؛
و آن رویای شیرین که سایه اش بر سر من سنگین است؛
از من دور می شود؛
او به آن سو می رود.
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم : این خود اوست، یا نه، دیگری ست
چیزكی از او در بود و نبود
گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم كردیم و حیرانتر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شدیم
از فروشنده كتابی را خرید
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من بود در را برایش باز كرد
عمر من بود او كه از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
| Design By : Pichak |
تبلیغات 

